تبليغاتX
کاغذ مچاله
شخصی

گاهي آدم احساس مي كند كه دارد خط پايان را مي بيند... مردماني را مي بيند كه دارند تشويقش مي كنند كه از خط پايان بگذرد... مشت هاشان را كه توي بي وزن هوا دارد حركت مي كند... رگ هاي شقيقه هاشان را... كه متورم شده اند... همهمه ي بي شكل و وزن و نامفهوم شان را... همه را احساس مي كند... ولي دوست دارد همان جا بايستد و از اين همهمه ي نامفهوم... از اين نسيم خنكي كه به صورت عرق كرده اش مي وزد... از آسمان خاكستري بالاي سرش... لذت ببرد... دوست دارد آن لحظه براي هميشه كش بيايد و او به تمام چيزهاي ساده اي فكر كند كه ارزش فكر كردن نداشتند... به برگشتن هاي مدام از مدرسه... به نفس كشيدن هاي مدام... به همهمه ي نامفهوم كساني كه هر روز از كنار او رد مي شوند.... به صندلي هاي خالي كلاس هاي دانشگاه... به سيگار نيم سوزي كه روزي رهگذري آن را روي زمين انداخته بود... به خطوط بي شكل كف دست... به ضربه هاي آرام قلب.. به ضربه هاي آرام قلب... به ضربه هاي آرام قلب........... وهيچ گاه به خط پايان نرسد...

توي فرودگاه نشسته بودم و داشتم به اين فكر مي كردم كه اين جا چقدر شبيه يك دنياي واقعي است... و به چيزهاي بي اهميت ديگر... كه يكباره خوابم برد و توي خواب روياي بالا را ديدم... وقتي از خواب بيدار شدم دست به چهره ام كشيدم و بعد كه به دستم نگاه كردم ديدم كه خوني شده است......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت   توسط ق.س  | 

بي آن كه نقاب واژگان بر چهره كند مرا ديد كه خود را تعميد مي كردم... وپيكر خويش را به جاده هايي پيوند مي دادم... جاده اي كه راه به سوي بابل مي برد... در پس اين تپه ماهورها... وجاده اي كه انگشت هاي مرا به سوي زخم هايي مي برد كه قافيه هايي نو بر پيكرم كشف مي كند... وهمچون سايه اي سرگردان در پس من به راه مي افتد... سكوت كرده بودم... وسكوت من... معناهاي درون دلش را به هم ريخته بود... او هم دست در خاك كرد و چين وچروك هاي چهره اي را در خاك فرو كرد.. حماسه اي پر از تناقض را به گور سپرد... آسمان... خاكستري بود كه ما روي يك نيمكت چوبي روبروي صنوبري نشستيم... گفت من دست از فروپاشي هاي آسمان شسته ام .. وبه خاطرات خويش خيانت كرده ام ... وشعرت را دوست داشته ام... شعرت را كه نه از جنس آسمان است ونه از جنس خارپشته هاي مانده از ازل در اين برهوت... بيا و چهره ي پر از عطر مريم من باش.. پيكري باش كه موريانه ها از هر سو به جانش افتاده اند... عكسي كه زمانه آن را از هر سو خورده باشد... گفتگویي باش ميان دو دوست قديمي درباره ي آب و هوا...چيزي ساده باش.. ابري باش گذرا و كوتاه... آن چنان كه جز پرهيبي از تو در ذهن نماند....

صداش درست چونان نقشينه ي زيبايي بود روي سنگي مانده از دوران يسوع مسيح....نقشینه ای که ریزه کاری هاش را بادها با خود برده بودند....




*اصل شعر به زبان عربی است.....


** دلتنگی.................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت   توسط ق.س  | 

سنگ شوم اگر دروغ بگویم....وقتی تو را دیدم یک نیم روز گرم تابستانی بود... داشتم توی بازار عبدالحمید راه می رفتم وبه چیزهای پراکنده ای که می دیدم... وبه چیزهایی پراکنده تر که توی ذهنم خودشان را به در ودیوار می کوفتند می اندیشیدم...وبه مغازه هایی با سقف های کاهگلی نگاه می کردم... ودست های مندرسی را می دیدم که چیزهایی که اکنون تنها ته مانده ی نیم شفاف سیالی از آن ها در ذهنم بر جای مانده است که مدام جا ورنگ شان عوض می شود رد وبدل می کردند... سر که بلند کردم بی آن که خودم بخواهم تو را دیدم... توی چشم عابرانی که هر کدام به افقی چشم دوخته بودند... توی لباس های سیاه پیرزنی که از روبه رو می آمد... توی برجامانده ی پوسیده ی پوسترهای تبلیغاتی مانده از انتخاباتی دور... توی میوه هایی که دستفروشان بازار عبدالحمید روی گاری های رنگارنگ خود به این سو وآن سو می برند... توی شکاف های نشسته روی دیوارهای قدیمی بازار... توی آواهای گنگ و درهمی که هیچ هارمونی جز هارمونی واقعیت... هارمونی زمخت وپرتصادف واقعیت در آن ها نبود... توی بازوهای گوشتی پسرکی که از کنار من رد شد وتن اش یک آن به تن داغ من خورد... از این تصاویر واقعی تر می خواهی الی؟

یادم نمی آید آن روز که دیدم ات هوا شرجی بود یا نه؟ می دانی... از بس که تصویر پرلهیب تو از هر سو به من هجوم آورد... راه خانه ام را... واسامی کوچه هایی که بارها از آن ها گذشته ام را وخطوط مورب روی دیوار خانه ی پدری را... رطوبت موجود در هوای شهریور ماه اهواز را*... وچشم های لرزان کسی که دوست می داشتم را از یاد برده ام... اما به گمانم هوا باید شرجی بوده باشد... می دانی... دیدن تو تنها در روزی ممکن است که همه چیز توی اوج باشد... دیدن تو در یک روز بین بین ممکن نیست... تو از من خواسته بودی که به واقعیت وفادارتر باشم... وفادارم... برای همین هم می گویم که تو در انتهای طیفی قرار داری که با میانه، میانه ای ندارد... این را از سر مبالغه نمی گویم... وقتی می گویم همه چیز هنگام دیدن تو شدید واضطراری وکوبنده بود... حتی نگاه های مردمان به همدیگر... وبار نشسته بر دوش آن ها...بیان ساده ی یک واقعیت است که برخلاف همه ی اجزای دیگرِ واقعیتی که همچون غبار بر همه ی چیزهایی که پیرامون من اند نشسته است زمخت نیست... کشنده نیست... آدمی را در گوشه ای در حصار خود نمی گیرد تا (درست همچون آل پاچینو توی فیلم بیداری یا مثل قهرمان رمان مسخ کافکا)اندک اندک وبه گونه ای طاقت فرسا روحش را بفرساید وبه ریه هاش سمباده بکشد...

وقتی چشم بلند کردم ودیدم ات که از هر طرف داری عین یک اسب وحشی... که رام نشده باشد... به سوی من می دوی... سایه ای روی همه چیز پاشید*... تو گویی تکه ابری از آسمان گذشت وهمه چیز توی یک سایه ی خاکستری فروخفت... به ناگاه توی گوشه ی بازار پیرمردی را دیدم که چارزانو روی زمین داغ نشسته بود وبا رباب رنگ و رو رفته ای داشت آوایی در نهاوند می نواخت...و واقعیت فروپاشید... واقعیت، مثل نقشی که ما با ماسه های مرطوب ساخته باشیم وبه آن خو گرفته باشیم زیر آفتاب داغ شهریور ماه کم کم خشک شد وبا اولین بادی که از سمت تو وزیدن گرفت فروپاشید... می دانی الی... واقعیت تاب مقاومت در برابر موسیقی وخاطره وچهره ی تو را که از هر سو دارد به سوی من حمله می کند ندارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط ق.س  | 

سپاس گزارم از عشق تو....

كه پيش از همه ي پيامبران براي من بشارت رهايي آورد...

وهرگاه كه آسمان بغض مي كرد... سر روي شانه هاي من مي نهاد ومي گريست..

سپاس گزارم از عشق تو...

كه بادبزن بود... روبان هاي رنگي بود... طاووس بود... نعناع وآب بود...

ابري سفيد بود كه توي اين تابستان از بالاي استوا مي گذشت...

ونامه اي عاشقانه بود كه توي سينه ام خودش را به در وديوار مي كوفت...

سپاس گزارم از سال هاي عشق تو...

كه همه ي فصل هاشان پاييز وزمستان بود...

سپاس گزارم براي باران هايي كه گاه و بي گاه بر گندم زارهاي اين جا مي باريد...

سپاس گزارم براي آن همه روزهاي گريستن بي دليل...

براي آن همه تشویش... آن همه بيداري مان تا خود سپيده...

سپاس گزارم از عشق اندوهبار تو....



* اصل شعر به زبان عربی است در وزن متفاعلن(بحر کامل).... ترجمه ی فارسی اش را این جا می آورم

** این پیغام را هر وقت می خوانم می لرزم بانو....

اگر بغض امان کلماتم را نمی برید و زبانم بند نمی آمد به همه می گفتم که مگر می شود به تو فکر نکرد؟ّ!
حالا هم دارم به تو فکر می کنم .. بی تاب هم که می شوم ذکر می گویم..و باز...
ق...خوبترین.. مهربانم..ببین.. ببین من بیرون اتاق منتظرت می مانم.. می بینی مرا؟
عطر مریم پیراهنت مرهم است .. اما من دیگر..خواب دو نخل نمی خواهم..بیدار می مانم تا برگردی.. منتظرت می مانند چشم هایم.. تا ببینمت در درگاه.. که آسمان رنگ لبخندت گرفته..
آن وقت می شود چشم بر هم گذاشت
و خواب دید..
خواب دونخل در دل من
و راه هایی به هر آنجا که دل تو
بگوید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط ق.س  | 

وقتي گفتي مي روي مسافرت... و رفته بودي كاشان و اصفهان ومن چند روزي از تو خبري نداشتم... يكي از همان شب ها خواب عجيبي ديدم... خواب ديدم كنار نهري ايستاده ام... ودست مي كنم توي دهانم ويك غنچه ي گل رز بيرون مي كشم وبه نرمي مي اندازمش توي نهر... درست مثل آن كه كاري روزمره را انجام داده باشم... غنچه كم كم دور مي شود وبدل به مجسمه اي مي شود به اندازه ي كف دست از تو... درست مثل شمايل مريم مجدليه... كه دست هاش را توي سينه هاش حلقه كرده است.... ودارد چيزي را توي زلال سينه اش مي پوشاند... توي خواب ياد شعري از امرئ القيس افتادم... مي گفت سينه اش سفيد همچون آينه... زلال همچون آبي به جا مانده از باران ديشب... شمايل داشت كم كم دور مي شد... من تو را گوشه ي تصوير روياي خودم ديدم كه دست كردي توي نهر... ودرست مثل آن كه كاري روزمره را انجام بدهي مريم مجدليه را از آب بيرون كشيدي وبه سينه ات فشردي و پشت به من كردي و رفتي... خواستم نام تو را فرياد بزنم اما چيزي توي خواب گلويم را فشرد... وقتي از سفر برگشتي و با تو حرف زدم خواستم لابلاي حرف هام اين خواب را برات تعريف كنم اما با خودم گفتم اين چه كاري است؟ آدم با عزيز از سفر آمده  از كابوس حرف نمي زند... در عوض از تو پرسيدم كه چرا از اصفهان وكاشان عكس نگرفتي؟ وتو مي دانستي  كه من از خشك كردن واقعيتِ هردم نو شونده توي قاب يك عكس براي هميشه، خوشم نمي آيد... عكس ها بغض دارند... همه شان... حتي عكس هايي كه تو مي گرفتي... حتي نيمه ي غايب... نيمه ي غايب را يادت مي آيد؟ .... مي داني بانو... هرچه خاطرات آدميان زيباتر باشند وجودشان هم زيباتر است.. گاهي فكر مي كنم آدميان ته مانده هايي از خاطرات شان هستند....


* فکر می کنم آنفولانزای خوکی گرفتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط ق.س  | 

از روبه رو نیا... از روبه رو که می آمدی قلب ناتوان من داشت از جاش کنده می شد... اما تو از کنارم نگذشتی... حالا به هر دلیلی راهت را کج کردی و به طرف کوچه ی عطارها رفتی...صدایت کردم... یعنی کسی که نشسته در سینه ام صدایت کرد :الی.... همه ی کسانی که توی بازار بودند سربرگرداندند ونگاهم کردند...همه جز پرهیبی از تو که تاریکی کوچه ی عطارها داشت آن را سرمی کشید... یک آن گمان کردم نکند تو تصویری مطلق شده باشی وروح ات را در دیگران حل کرده باشی...مثل یسوع مسیح... که خودش بدل به تصویر مطلق شد و روی دیوار هرچه کلیسا آرام گرفت وروح اش در بندگان خطاکار... در دوزخیان تا ابد مانده روی زمین حلول کرد تا امیدی برای رستگاری شان باشد... کاش نقاش می شدم واین تصویر مطلق... این پرهیب خود در سیاهی رونده وروح اش در دیگران حلول کرده را روی دیوار هرچه جای آیینی است می کشیدم... کاش ریزدانه های آبی می شدم که آن گاه که تو پای بر زمین داغ بازار عبدالحمید می نهادی از کنار پاهات که نمی دانم چرا بر آنم که زخم خورده تصویرشان کنم به هوا برمی خاستند ودوباره همچون رحمتی... همچون بخشایشی آسمانی بر زمین تشنه فرومی آمدند... کاش زوزه ی بادی می شدم  الی.... تا بیرون از بند این واژگان زمخت نشسته همچون میخ برمشت های ناآرام زخم خورده تو را برای دیگران روایت کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط ق.س  | 

می دانی...لحظه ی ناب چیزها وجود ندارد...نمی توان به چیزها در نرمی ولزجی وبی رنگی شان دست کشید...همه چیز رنگ است... رنگی پاشیده بر این جا وآن جا... تنها روایتی از چیزهاست که وجود دارد... واین روایت ما از چیزهاست که به آن ها معنا می دهد... برای همین هم آن چه من می گویم تنها روایتی است از دیداری که رخ داده است...روایتی که واژگان با زمختی شان آن را شکل می دهند... اگر من بگویم آن گاه که دیدم ات به کنار پاهام نگاه کردم ودیدم جایی کنار پاهای من چیزی در حال شکفتن بود... چیزی که داشت تن زمین را می شکافت..... اگر بگویم وقتی دیدم ات آن درخت آن سوی خیابان با سرخوشی نرمی که شاید کنایه از آمدن پاییز اهواز باشد شاخه های خود را تکان داد و من احساس کردم زنی انگار توی یک مراسم آیینی موهای آشفته... وزیبای خود را روی ضربآهنگ یک موسیقی ملایم تکان می دهد وآشفته تر می کند.... اگر بگویم وقتی دیدم ات به یکباره احساس کردم که ترتیب فصل ها به هم خورده است و دیگر پس از پایان این تابستان رو به زوال نوبت بهار است که دوباره سربرسد باز این روایت من است از چیزی که رخ داده.. وگرنه دیدار تو واقعه ای است که نمی توان توی لحظه ی ناب خودش به آن انگشت کشید.ما محکوم به نشستن در دنیای زمخت واژگان هستیم؛دنیای زمختی که با وزش هر بادی وبا ریختن هر آوایی توی حفره های گوش هامان ممکن است در هم بشکند واز هم بپاشد... دنیایی که تا اطلاع ثانوی هست... اما تا وقتی هست از هر سو ما را در بند خواهد کشید....


*  http://www.4shared.com/file/22360200/8e10c741/nancy_sinatra_-_bang_bang.html?s=1

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت   توسط ق.س 

 

 

دلم برای الف تنگ شده ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط ق.س  | 

نمی توانم از تراژدی حرف بزنم... نمی توانم...آخر تصویر تو مدام توی ذهنم است... توی ذهنم وتوی هر چیز که به آن انگشت می کشم... که می خندی وبه درختی توی تابلویی اشاره می کنی... وپرنده ای روی انگشت هات می نشیند... ولانه می کند وتخم می گذارد... عابری لبخند نشسته روی لب های عنابی ات را می دزدد... وکسی درخت توی تابلو را می برد... رویای آشفته ی مرا تو تعبیر کن.... برایم بگو که درخت توی خواب نشانه ی چیست؟ برایم بگو من چرا تو را دوست دارم؟ چرا توی خواب نفس نفس می زدم؟ چرا دست که در گردنت می انداختم آسمان ابری می شد؟ داشتم با تو از عرض خیابان می گذشتم که ماشینی پسر بچه ای را زیر گرفت... همه چیز سریع اتفاق افتاد... نفهمیدم چه ماشینی بود... فقط خونی را دیدم که عین فواره از شقیقه های کسی بیرون می جهید... عین یک فواره...می گویند که خون، خواب را باطل می کند... شاید برای همین وقتی رو برگرداندم تو دیگر نبودی... گفته بودی می روی برای من دارو بخری...کسی داشت کنار من ویولون می نواخت... دست هاش شبیه دست های تو نبود... من خطوط مورب دست هات را می شناختم... آوای سازش اما من را یاد تو می انداخت...به آسمان نگاه کردم... کم کم داشت غروب می شد...باید برمی گشتم... به تن بی جان پسر بچه روی آسفالت نگاه کردم... توی چشم های نیم باز او که مورچه ها روی آن آهسته گام بر می داشتند تو را دیدم که داشتی ویولون می زدی...آوایی توی بیات راک...انگشت به چشم های خودم کشیدم...باید برای افطار چیزی می خریدم...عرض خیابان را که داشتم طی می کردم یادم آمد که مادرم دارد جان می کند... من کنار او روی مقعد خلیجی رنگ و رو رفته ای نشسته بودم وداشتم عدیله می خواندم... دهانش را جوری باز کرد کهمن گمان کردم تشنه ام... دست کردم توی دهانش ونخی بیرون کشیدم... تو دست به صورتم کشیدی... نسیم خنکی یک آن چشم هام را نواخت... ماشین ما از روی تن پسر بچه ای گذشت و من وتو به بالا پرتاب شدیم... تو خندیدی.. و از من خواستی امشب برات از نخل های خانه ی پدری رطب بچینم... وبعد دست توی چهره ام کردی واز توی آن تابلو شاخه ای خشکیده بیرون آوردی وگذاشتی روی تل هیزم ها... لبخند که زدی رج سفید دندان هات را دیدم...من هم لبخند زدم... نخی را که توی دستم بود به زمین انداختم... ما دوباره برگشته بودیم روی زمین... روی برهوت بی علفی به نام زمین... دست گذاشتی توی دستم وداروها را نشانم دادی... من دستد دراز کردم وخاکستری که روی چشم هات نشسته بود پاک کردم... تو اشک ریختی و مرا در آغوش کشیدی... بگو که خون خواب را باطل نمی کند بانو... به پشت سرم نگاه کردم... تن بی جان پسر بچه بخشی از آسفالت کف خیابان شده بود... و چشمه ای داشت از آن می جوشید... تن ات داغ بود وبوی خوش چیزی شبیه خاطره ای می داد که توی سربند مادربزرگ، مچاله شده بود... عدیله را که تمام کردم مادرم دهانش را بسته بود... مرگ چیز غریبی بود... از توی چشم های نیم بازش درخت بیدی سربر می آورد و روی زمین سایه می انداخت.... نقاشی، گوشه ی اتاق نشسته بود وداشت نقش آن درخت را می کشید... تو دست توی تابلو کردی ومیان شاخه های تودرتو وآویزان درخت، لانه ای نشانم دادی وگفتی این خانه ی توست... خانه ی پدری تو... وبعد گونه های مرا نوازش کردی... آل پاچینو داشت می گریست واعتراف می کرد... وپاپ پشت کرده بود به تابلویی از مریم مجدلیه... من سر روی زانوهات گذاشتم وگریه کردم... پشت سرت اما دیوار، خالی بود... باصدای ساعت از خواب پریدم... و شمردم.. ساعت پنج بار نواخت... نگرانت بودم... تمام شب نگرانت بودم.............................

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط ق.س  | 

۱. پدر بزرگم به من آموخت که در پس هرچیزی حکایتی ببینم.... در پس افتادن یک تکه سنگ از شیب تند یک کوه... در پس افتادن اشک های کودکی.... در پس نگاه های مردی که توی آرایشگاه چشم دوخته بود توی خلا آینه ی روبه روش .... و من در حسرت دانستن این ماندم که دارد به چه می اندیشد؟... از پدربزرگ آموختم که جهان وقتی قابل تحمل تر می شود که در پس هرگوشه ای از آن حکایتی ببینی... وبرای دیگران روایت اش کنی...او در همه چیز حکایتی می دید که باید برای کسی بازگوید... حتی توی مرگ هم که توی یک روز زمستانی اندکی پیش از غروب توی خانه ی محقر عمه ام به سراغش آمد... او داشت چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد که شاید اگر الآن می شنیدم شان می گفتم تبگفتارند.... هذیان های مستی دم مرگ.... اما آن روز تنها به چروک های پوستش... به رگ های برآماسیده ی خفته زیر آن چروک ها نگاه کردم... وبعد به چشم هاش...

۲. هستی یک چیز فرازمانی نیست... توی زمان پیش می آید...وهرچیزی که غبار زمان بر آن بنشیند تراژیک است....برای همین هم هستی یک امر تراژیک است...نمی شود از تراژدی گریخت.... تراژدی برای ما مقدر است.... گاهی آن را عین یک تکه نام می بلعیم... گاهی باید آن را استفراغ کنیم... گاهی آینه ای است که ما توی خلا آن خیرا می شویم....گاهی درست مثل وقت هایی که کتاب هامان را به این سو و آن سو می بریم آن را به این سو وآن سو می بریم.... گاهی حتی مثل چیزهایی .... خیلی عزیز.... چیزهایی مصیبت بار باید جایی جاش بگذاریم... فراموش اش کنیم.... اما باز گریزی از آن نداریم...باید در پایان راه به آن باز گردیم...و خیره توی چشم هاش نگاه کنیم....و دشواری کار همین جاست....می دانی.... تنها راه تحمل تراژدی آن است که به بندش بکشی و با خودت به این سو و آن سو ببری...تنها راه تحمل تراژدی آن است که حکایت اش کنی و از آن لذت ببری.... روزی برایت گفتم که هالیوود به ما می آموزد که از تراژدی هم می شود لذت برد... فیلم شکارچی گوزن را ببین.... فیلم جاده را ببین... گمان می کنم پدر بزرگ من هم همین کار را می کرد.... تراژدی را حکایت می کرد... تا بشود تحملش کرد... شاید حتی تا بشود از آن لذت برد....

۳. روایت امر تراژیک: پدربزرگ پدری من عاشق بود.... این را من از چشم هاش فهمیدم.... چشم ها هیچ وقت دروغ نمی گویند.... حتی چشم های پدربزرگ که دم مرگ... پس از آن که هذیان های مستی دم مرگ او فروخفتند....به سمت چپ اتاق محقر خانه ی عمه ام چرخیدند و برای همیشه از حرکت ایستادند... وقتی پدرم و عموهام آمدند و چهارگوشه ی ملافه ی پدربزرگ را گرفتند ... و تن بی جان اش را از اتاق بیرون بردند من رفتم و شاید از سر شیطنت روی رختخواب او که بوی چیز گسی مثل مرگ را می داد دراز کشیدم و چشم به همان نقطه ای دوختم که چشم هاش روی آن از حرکت ایستادند... و کیف پول مندرسی دیدم.... وقتی بازش کردم چیزی توی آن نبود مگر یک عکس رنگ و رو رفته که بعدها فهمیدم عکس زن اول پدربزرگ بود که از او هیچ بچه ای نداشت....


پی نوشت: ........................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت   توسط ق.س  |